داستانهای من و گروه نمایش نگاه
سلام.
بی مقدمه میرم سر اصل مطلب. خواست خدا بود که چندی پیش من به یکی از آرزوهای دیرینه م، معلمی برسم. متأسفانه و خوشبختانه یکی از معلمین هنرمند یک هنرستان پسرانه بیمار شدند و بنده به عنوان معلم جایگزین تا برگشت ایشان، مشغول خدمت به فرزندان مردم. در اولین قدم و در یک همه پرسی، متن پیشنهادی من - آنکه گفت آری، آنکه گفت نه - برای اجرای بخش عملی ترم جاری توسط گروهک بچه ها تحت نام گروه نگاه در نظر گرفته شد. این گزارشی ست از فضای حاکم بر مدرسه و مشخصاً این تجربه به دید سرپرست گروه و معلم راهنما، بنده ی حقیر.
در اولین روز کاری با حسین - که معلمهای دیگه نصیحتم کرده بودند این بچه رو همون اول رسیدی بنداز بیرون تا کلاست آروم بمونه! - آشنا شدم. جوانی 18 ساله که دیر هم اومد و از روی صندلی ها هم رد شد و نشست ته کلاس. دیدم الان هیچی بهش نگم دیگه هیچی نمیتونم بهش بگم. گفتم پسرجون چرا مثل کرگدن از رو صندلی ها رد میشی؟ گفت خوب بچه ها نشسته بودن. گفتم میتونی مثل آدم با یه عذرخواهی بلندشون کنی و بری سرجات بشینی.بچه یه کم شاکی شد. بعد که قضیه همه پرسی درباره متن پیش اومد صدای اعتراضش از همه بلندتر که:
- آقا ما انقدر از این معلمها دیدیم که اول سال میان یه لافی میزنن، بعد اصلا یادشون
میره. شما هم مثل اونا...
نگاهش کردم. دیدم راست میگه. مگه خود ما از این معلمها نداشتیم؟ گفتم: باشه. من فردا متن رو براتون میارم، ببینیم اول کی تِلنگِش در میره و آخر سر کُت تن کیه! حسین ساکت نگاهم کرد. یحتمل در فکر زدن پوز من بود. اینا همه معلمهایی دیدن،از شغل معلمی خسته که نه میشد باهاشون شوخی کرد، نه خندید، نه عشقی کرد، نه حالی.داشت فکر میکرد انگار سمبه ی من مثل خودش پر زوره. دهنم هم که مثل خودش بد. اعصاب معصاب هم که مثل خودش تعطیل. فکر میکنید جلسه بعد چه اتفاقی افتاد؟ حسین اولین کسی بود که با لباس تمرین رو صحنه سالن اجتماعات ظاهر شد. خیلی از این تخس بازیش خوشم اومد. و جالب اینکه تا الان، خدارو شکر، تمام بچه های مورد دار که مورد لطف معلمان عزیزشون بودن و مدام خارج از کلاس و فراری از مدرسه، به ترتیب به جریان ملحق شدند،به شدت جدی تر و مشتاق تر از بچه درسخونهای کلاس.
کورش ادای معلمها رو در میاره مثل قند! یه روز بهش گیر دادم ادای من رو در بیار بینم. پست فطرت چنان مثل خودم کلمات رو بیان میکرد از خنده قر شده بودم. خشایار که اسم مستعارش "ارسطو" بود و در پله های اولیه یک رَپــِر حرفه ای شدن و خدایی ش هم خوب شروع کرده. ولی وقتی از بچه ها شنیدم مسئولین مدرسه به خاطر موزیکش که تو موبایل ها پخشه از مدرسه برای مدتی اخراجش کردن حالم گرفته شد. موسیقی کار رو سپردم به خشایار. اونهم یه موسیقی مینیمال و خیلی قشنگ برای صحنه های سفارشی من ساخت که میشنوم حال میکنم. امیرحسین هم یه تخس و زبر و زرنگ به تمام معنا بود. از اونهایی که گاهی با خودم میگم پسر یعنی این! مجید که وضعیت خونوادگی ش متاسفانه متشنج بود و خودش مثل یه برکه آروم. ولی انگار این بچه زیر یه پرس 18 تنی گیر کرده بود. افشین که یه ورزشکار و کاپشنش، کفشش، تی شرتش، فکرش، ذکرش...فقط آدیداس! یه لحن جاهلی باحالی هم داشت و تکیه کلامش" داداش": سلام داداش، مخلصیم داداش، قربون تو داداش! پاشنه آشیلش هم این بود که کلاً نمیتونه زنگهای اول بیاد مدرسه، چون ناتوانی صبح زود از خواب پاشدن داره! حمید، بین بچه ها معروف به " آقاجون". از بس که این بچه پرمدعا بود. ولی یه روز سفره دلش رو پیشم باز کرد. چقدر وضع مملکتمون گل و بلبله. اکثر بچه ها با خانواده ها مشکل دارن و برعکس. با معلمها و برعکس. با سیستم و برعکس. حال آدم گاهی به هم میخوره از این زندگی. مسعود که به خاطر پاهای پرانتزی ش جون میداد برای فوتبالیست شدن. اومده اونجا برق بخونه، جا نبوده چپوندش تو تئاتر! میگفت من اصلا دوست ندارم تئاتر رو،چی کار کنم بابا! ولی من به خاطر صدای خوب و قد بلندش به لطایف الحیل سر کار نگهش داشتم. حتی بهش پیشنهاد مزد دادم برای این کار.مهدی که من رو یاد گاندی مینداخت از بس که این بچه ریزه میزه و لاغر بود. ولی استعداد عجیبی تو صداسازی داشت. گفت چی کار کنم آقا؟ کجا میتونم دوبلوری یاد بگیرم؟ مونده بودم بگم بره کجا. جداً بره کجا این بچه. رادیو؟ تلویزیون؟ مرکز دوبلوری؟ کجا؟ اشتیاق و انرژی این بچه ها و زایل شدنشون تو این سیستم بطور اساسی میرفت رو مخ آدم.
سید امیر که اسپانسر خوردنی جات بچه ها بود، چون باباش سوپرمارکت داشت.وحید که یه بچه پررو به تمام معنا بود و به شدت خود بزرگ بین. گفت من برای خودم یه متن دارم و به گروه ملحق نمیشم. منم که متنفر از آدم پر مدعا.گفتم اوکی، ولی پایان ترم من مو رو از ماست نمایش تو میکشم. پس حواست رو جمع کن که خیلی خوب باشی. بچه کرک و پرش ریخت. شایان هم اولش چسام فیسام داشت و اینکه من نقش فلان رو میخوام وبیسار.بهش قبولوندم که تو هم یک چرخ دنده هستی تو این کار و در هر نقشی که هستی باید مثل ساعت کار کنی تا بقیه بتونن کار کنن، وگرنه گمشو! متاسفانه بچه ها تو این چند سال یاد نگرفتن که کار گروهی،بخصوص نمایش یعنی به هم وابستگی مطلق شخصیتها.
احسان که به شدت شبیه جوونیهای جان لِنن و فکر میکردم کاملا بی هنره. مسئولیت عکس وتصویربرداری گروه رو بهش سپردم. بعد گفت این کارو بکنم و این کارو نکنم؟ دیدم بابا، اینا ذاتاً مایه ش رو دارن. فقط یه احمقی باید پیدا شه که بتونه اینارو ازشون بیرون بکشه. ای خدا جوونهای مردم زیر دست کیا افتادن؟ علی هم نقش آموزگار رو داشت. ولی تحت تأثیر القائات وحید از گروه جدا شد و رفت جزو خوارج. منم به هیچ عنوان حتی اجازه حضور سر تمرینات رو بهشون ندادم. جلسه پیش از سالن اخراجشون کردم. گفتم اینجا الان در اختیار بچه های گروه منه و غریبه ها اجازه ندارن تمرینشون رو ببینن. بچه رفت ناظم رو آورد شفاعت و قول که ته سالن ساکت بشینن رو متن خودشون. بچه های گروه هم که از تکروی اینا ناراحت بودن گیر دادن که آقا میخوایم با موزیک نرمش کنیم! صدای موزیک رو انقدر بلند کردن که خوارج از سالن خارج شدند. داستانی داشتیم به خدا با این بچه ها. بچه های گروه نمایش نگاه.
در پناه حق