[بعلت خط خطیّت اعصاب معصاب،این پُست سراسر فحش و بد و بیراهِ. می تونید نخونید]
یا حق،
یکم عارضم خدمتتون،رو شیشه ایستگاه اتوبوس این آیه شریفه رو دیدم: با مردم به نیکویی صحبت کنید. اینه صحبت نیکو با مردم ای کسانی که ادعای مسلمونی تون آدم رو می نماید؟ شما جای من، چی باید حواله کرد به روح و ذات پدر بدذات کسی که این حرف حق رو زمین بذاره و باتوم و تفنگ برای صحبت با مردمی که حتی سکوت میکنن برداره؟ مثل اینکه بیشتر از بانک مسکن، نظام باید حواسشُ امسال خیلی جمع کنه.
دویّم معروضم، شنیدم مجلسیان طرح قانونی رو میخواستن رو کنن که فرصت فرجام خواهی محکومین اعدامی از 20 روز برسه به 5 روز، ولی انگار برخی گفتن بی خیال، این دیگه آخر ضایع بازیه! معلوم نیست یه مشت جلادِ عقده ای خونخوارِ پرورشگاهی که تا حالا نوازش پدر و آغوش مادر رو تجربه نکردن و تمام عمر تو سری خوردن و بچه های دیگرون رو به رُخ شون کشیدن تو مجلس نشستن، یا وکیل الرعایا؟ کدومشون؟...لااله الالله. از در و دیوار این خراب شده کثافت داره میریزه.
سیّم اینکه مصادیق محاربه هم مشخص شد دیگه.هرگونه مخالف بودن یا موافق نبودن،هرگونه صحبت با غریبه ها،هرگونه نوشته برخورنده به تیریج قبای آشناها،هر گونه رسانه، هرگونه نظر،هر کسی که اصلا نظری داره...20 میلیون نفرآدم نه باید حرف بزنن،نه راه برن،نه نفس بکشن،نه راست پی پی کنن که میرزعلی خان خیارکاشته.زمون قِدیم [شوما یادتون نیس!] طرف مست می کرد، می رفت قلعه حال می کرد، میومد وسط خیابون زن و بچه ی شاه رو مینواخت،آخر سر جلبش می کردن کِلونتری تو قفس،صبح هم ولش می کردن بره پی زندگیش. حالا طرف نه مست میکنه، نه تو قلعه حالی، میاد وسط خیابون سکوت هم میکنه می کُشنش. بقول قدیمی ها صد رحمت به کفن دزد اوّلی.
چارّم چی فکر می کردیم،چی شد. یه زمانی فکر می کردم نوجوونیم با شلوارک همراه حوری تو کافه ها و دیسکوهای تهرون میگذشت و دود سیگار و خنده ها، میونسالیم می خورد به وودِستاک و سر پیری هم همراه کنسرتهای راجر واترز. ولی چی شد؟...هِی بابام هِی ... نوجوونیم سراسر تحقیر نظام و جامعه و معلم و ناظم و مدیر گذشت. سراسر هتک حرمت. بخاطر دوتا عکس خواننده- تازه اونهم مَرد!- که به کسی هدیه داده بودم و از لای کتابش پیدا کردند و اونم گفته بود مال فلانی ِ، به چهار میخم کشیدند که اگه نمیخوای اخراجت کنیم باید صبح جلوی 2000تا محصل پشت میکروفون به خاطر آوردن عکس به مدرسه معذرت خواهی کنی. من نکردم و اونا هم اخراجم کردند.جریانش باحاله. شاید روزی وب نوشتش کردم.یه روز هم یه کمد هَپلی - از اینا که تا زیر چشمشون ریش دارن- سر دربند اومد جلو و عینک دودی بسیار زیبای سوغاتی همشیره از فرنگستون که تو تهرون یه دونه بود، اونهم برای نمونه بود رو از چشمم برداشت و گفت این چیه؟ گفتم عینک دودی. گفت اینطوری نمیتونی بری کوه، برگرد. اینم یا ظبط میشه یا معدوم. کلی باهاش بحث کردم. دیدم خیلی گاوِ. گفتم یه پیچ این عینک هم نمیذارم سالم دستت برسه، معدومش کن. اونم عینک رو گذاشت زیر پاش و همراه دلم شکست... جوونیم در حالی گذشت که یه سرِشبِ لاتها، یکی از رفقای دوره ی اجباری با ماشینش اومد دنبالمون و با برو بچز زدیم بیرون الواتی تا خود بوق سگ. ساعت 3 صبح که برگشتیم، دم در خونه، 2تا مأمور گیردادن. گلاب به روتون، تا خشتک مون رو گشتن. ماشینُ. دید خبری نیست سوزنش رو دهن راننده که کمی بو میداد گیر کرد. گفت بریم کلونتری. حالا ما هم بحث که رفیقمون دندون پزشکی بوده و اصلاً بی خیال،حوصله داری 3 صبح!سرتُ درد نیارم. یکی از دوستان نـَرگدا شاخدارم که تجربه کافی و وافی داشت گفت داداش بوگو چقدر بدیم، خلاصمون کن.اول ترسیدم. گفتم الانه که بزنه تو دهن رفیقمون و همه رو کت بسته ببره. ولی این پلیس شریف تا 6 صبح چنان داشت چونه میزد که من دیگه قاط زدم. گفتم بابام جان، ما یه عمر با آبرو تو این محل زندگی کردیم، ملت دارن میرن سر کار.می بینن، زشته. بریم خونه حداقل بشینیم یه قهوه ای،چایی بزنیم، شما دوتا هم سر قیمت هم با هم کنار بیاید دیگه! آخرسر رفیق ما قیمت آزادی مون رو از 6000 تومان رسوند به 1500 تومان. البته اونموقع 6 تومن خیلی بودها! ولی حداقل پول صبحونه پلیس و سربازش - به گفته خودِ جناب - رو دادیم تا کلید بندازیم بریم خونه مون، دوست بدبختمون هم بره سی ِ خودش.
اینم که آخر عاقبت پیری مون. طرف روز روشن، جلو اونهمه آدم، پُررو پُررو میاد پشت بلندگو بلانسبت ملت رو بزغاله خطاب میکنه. کسی هم نیست بهش بگه این چه شکری ِ که میل میکنی استادِ بی ادبِ بی تربیت ِ جدّ و آباد گوسفندِ خبیثِ قاشُـقی ِ ملعون؟
پنجم اینکه، شنیدم بزرگ ِ باج گیران ِ تهران تهدید کرده که از توی اس ام اس و تلفنها هم ملت رو میکشیم بیرون و حالشون رو میگیریم. اول اینکه می خواستم بگم به چه جرأتی یه همچین فضولی تو مایملک خصوصی مردم می کنید؟ بعدش هم بقول معروف هیچ غلطی نمی توانید بکنید، سیّم هم اینکه،از دست مردم عصبانی باش و از این عصبانیت بمیر آژان ِ باجگیرِ قاتل!
ششم اینکه یه سیرک جالبی چندوقت پیش دیدم. یه خدابیامرزی رو با بمب میفرستن هوا، دوربین خبرساز صدا و سیمای کثافت گرفته هم اونجا حاضره،کلی تماشاچی هم هست، کاراگاهان هم نتایج تحقیق و جستجو رو ریختن تو یه کیسه، کارگران شریف شهرداری هم مشغول تمیز کردن محل وقوع جرم با جارو دستی! و پخش و پاک کردن بقایای ماجرا. مقتول رو هم بردند و خلاصه تامام. در دم هم معلوم شد کار صهیونیستهای بی پدرمادر و استکبار جهانی حرومزاده بوده.شما چقدر تیزید. یه وقت چیزِ خودتون رو نبرّید بابام جان!
هفتم، میزبانی بازیهای کشورهای اسلامی رو هم ازمون گرفتن، اسم خلیج همیشگی فارس رو هم از روی مدالها برداشتن گذاشتن خلیج عربی، قشنگ رنگی مون کردن، کـَک ِ امّت ساندیس خور ایرانی نگزید. تف به ذات پدر بدذات هرچی بی وطن پفیوز. بعد از اینهمه خفـّـتی که سرمون آوردن، اونهمه کمک به صدام برای کشتن بهترین جوانان ایران،کشتار حجاج مکه، بازکردن پای آمریکا تو خلیج فارس، مجدداً تو روی کثیف و روح پلید و خبیث کسی که باز ماتحت این اعراب تازی رو بلیسه و اونها رو کشور دوست و برادر بنامه. تو روح هفت نسلش و هفت پشتش مسلسل. اجنبی پرستهای فقط زر بزن ِ خسته نشو!
وهشتم اینکه، با یک دوستی داشتیم صحبت می کردیم که چرا انقدر پسرهای گِی و دخترهای لِز بعد از انقلاب زیاد شدن. من گفتم خوب، دختر و پسر بطور فطری و غریزی به هم گرایش دارن. سوای تمام مسائل جانبی، وقتی تو به جای آموزش اینهارو جدا میکنی،این گرایش حذف که نمیشه، یه راه دیگه ای رو طی میکنه. به جای اینکه مثل آدمیزاد گرایش به جنس مخالفش پیدا کنه، مثل آدمیزاد احساس مردانگی ش و زنانگی ش زنده بشه، متوجه هم جنس خودش میشه و حالا خر بیار و دختر پسر مشکل دار بار کن.این خراب شده، شده آزمایشگاه یه مشت مجدداً خبیثِ ملعون ِ کثیف و ملت هم شدن بلانسبت موش آزمایشگاهی. کثافتهای بی همه چیزِ بی ریشه ی جدّ و آباد مریض ِ... [ آقا یه قرص زیر زبونی بیارید...این سکته کرد!]
در پناه حق
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر