۱۳۸۸ دی ۱۴, دوشنبه

شهر من تهران، شهر دود و قیام!

یا حق،

1- با بنده خدایی که خِفتِش کردن و تا سکه 25 تومنی ته جیبش رو هم آمار گرفته بودن،در مورد امنیت اجتماعی صحبت می کردیم که من یه تز از خودم در کردم: اگه میخوای امنیت اجتماعی یه جامعه رو بسنجی،به پیاده رو و خیابونهاش نگاه کن. چون جایی ِ که نفر درست در خط مقدم خطرات اجتماعی ِ ولی طبق قانون باید در امنیت کامل باشه مثلاً!خطر از هر نوع حالا.مثلاً یه سارق،یا موتورسواری که از ترافیک خیابون رو میاره به پیاده رو،یا چاله ای که میره زیر پات،یا باتومی که به فرق سرت فرود میاد، یا ماشینی که میاد تو شیکمت و له ت میکنه و یا حتی گلوله ای که بهت اصابت میکنه تو پیاده رو و خیابون.خلاصه،بحث هر چی پیش می رفت بیشتر به این نتیجه می رسیدیم که این خراب شده ی آزادی مطلق هم هیچ فرقی با رواندا، سودان، چچن، جاوه و سوماترا،بوسنی یا غزّه یا تل آویو یا خراب شده های دیگه نداره. دیدیم داریم حرص می خوریم. بحث رو همین جا کات دادیم.

2- چندوقت پیش شاهد مراسمی جدید بودیم به نام عکس پاره کنون! وارد جزئیاتش نمیشم که می دونید.ولی نمی دونم چرا هیچکس نیست بگه بابا، نشون دادن یه تیکه - تابلو پاره شده!- از یه عکس تو تیلیویزیون موهن تره،یا استفاده ابزاری از همون عکس به عنوان - بلانسبت - بادبزن در گرماگرم و بوی بدن و جوراب ملت شریف مُذاب همیشه در صحنه ای!؟ به حضرت عباس - که بزنه تو کمرهرچی آدم دروغگو- این صحنه رو من خودم بارها چه قبل و چه بعد از مراسم هم تو تیلیویزیون دیدم...خدا بیامرزه قدیمی ها رو.میگه " گفتی، باورم شد. اصرار کردی شک برم داشت. قسم که خوردی فهمدیم دروغ میگی!". امروزِ روز آدم نمی دونه دُم خروسُ باور کنه یا قسم حضرت عباس رو.

3- چندوقت پیش تو صف اتوبوس بی.آر.تی بودم. شلوغ. اتوبوس رسید و من هم مثل هر انسان دیگه توی صف داشتم آروم میرفتم جلو. پشت سری من که به قیافه، لهجه و آگیم ش میومد دانشجوی روستایی/حزب الهی مقیم مرکز باشه، دستش رو گذاشته رو کتف من و هی هل میداد. دیگه قاطی کردم. گفتم استاد! میبینی که جلوی من آدم هست و تا اون سوار نشه منم نمی تونم بشم که تو هم بشی. فهمیدی!؟ انقدر هل نده و اصلاً به من دست نزن! فکر می کنید چه استدلالی کرد؟ گفت خوب، عقبی ها هم هل میدن! بحث ما به داخل اتوبوس کشید. همراه ایشون که معلوم بود نیم ساعته از ترمینال اومده وسط ماجرا،صداش رو برد بالا به پشتیبانی همشهری. همراه من هم گفت آقا،اینجا شهرِ،سر جالیز نیستیم که صداتُ بالا میبری، نیم متر با هم فاصله داریم. در ثانی، شما باید فرهنگ اتوبوس سواری و شهرنشینی و... طرف برگشت به همشهری ش گفت: فلانی،اینا از این بافرهنگ ها هستن. بحث نکن، نمی فهمن. ارزش ندارن باهاشون صحبت کنی! با عصبانیت اومدم برم تو شیکمش که برادرِ [...] کش، مگه بافرهنگ بودن چه مشکلی داره!؟...یه هو خنده م گرفت. ضایع نشدیم جلو جمع!

4- روز عاشورا رو اینطور دیدم: زنجیرزنان همیشگی ولی بی حس و حال تر، مداحانی که بر روی تم فلان آهنگ مرثیه می خوندن با بدترین صدا، رفقای قدیمی که یا مینالیدن یا مطلـّقه شده بودن یا عملی، ترافیک،انبوه مردم توی صف غذا و فحش ناموسی زیر لب به باعث و بانی نرسیدن غذا، ظروف پلاستیکی چای و شیرکاکائو و غیره پخش و پلای خیابون، کسایی که بیشتر میومد دارن میرن پارتی و مهمونی تا مجلس سوگواری،قطعی دوباره تلفن و اس ام اس،پلیسی که مردم شده بودن سپر کُتک شون و مردمی که گلوله خوردن،خون و خونریزی آدم و گوسفند وسط خیابون و دریغ از یک چشم گریان...هیهات.

5- من به اسامی دقت می کنم. تمام آدمها وقتی میخوان یه اسمی برای خودشون یا یه جایی انتخاب کنند به خیلی چیزا فکر می کنند. برام جالب و عجیب اومده علت انتخاب این اسامی و آنچه که تو مُخ اسم گذار بوده. لطفا نظرات، پیشنهادات و پاسخهای خود را به صندوق پستی ما بیندازید: آژانس هواپیمایی کرکس، طبّاخی رویال، پیتزا قبیله، ایران مَک، رستوران شاطرعباس، الکتریکی ادیسون، هیئت دیوانگان حسین پاستور...[واقع در خیابان پاستور!]

6- خدا پدرمادر کارگردان و گردانندگان تلویزیونی بی.بی.سی رو بیامرزه که یاد داد چطور باید برنامه خبری چفت و جور کرد.اخبار ساعت 9 تیلیویزیون رو اتفاقی دیدم .واو به واو گرته برداری،چه در اجرا و حتی طرز نشستن،چه در سوئیچ دوربینها و چه پاسکاری بین مجری ها و قس علیهذا.البته کیفیت سخیف حقنه کنندگی هم کپی شده،ولی آدم رو مثل پینوکیو وا می داره داستان جدید و پرهیجان روباه مکار رو بشنوه. من از اولش نگفتم کار کار اینگیلیساست!

7- ساعت 2 صبح تو خیابون جردن صحنه جالبی دیدم: دو برادر حزب الهی، یکی رو موتور هوندا 125 روشن،با صورتی چفیه پوشیده نشسته بود و مثل موش داشت اطراف رو می پایید، برادر دیگه مثل چی داشت تند تند با اسپری سبز رو دیوار تمیز یه خونه می نوشت: مرگ بر موسوی آدمـ...که ازش رد شدیم. من گیر دادم برگردیم از این برادران خشتک دار فیلم بگیریم تیریپ بفرستیم ماهواره و وی.او.اِی بازی، که همراه حزب الهی مون با خنده گفت ما به همه گفتیم زدیم،شما هم بگید زدن.می دونی که...خوبیت نداره! راه نداشت روی رفیقمون رو زمین بندازیم. به راهمون ادامه دادیم.

8- آخر عاقبت این بزن بکش ها به کجا میرسه؟ لابد عکس و فیلم شلیک مستقیم بر روی پل کالج و زیرگرفتن ملت رو با وانت پلیس دیدید.تف تو روی هرچی آدم حیوون.ولی به قول یک شهروند راننده، اصلاً چطوره این جریان رو هم زوج و فردش کنیم.به خدا خون از دماغ کسی هم نمیاد. یه روز نوبت ملت که بیان خیابون، یه روز هم دولت.چون اینجوری که نمیشه بالاخره! یا باید با اینوری ها دست داد که دست بردارن و یا پای همشون رو از خیابونها برید که اونوری ها با اتوبوس و ساندیس و کیک بیان تظاهرات. به نظر بدبین من بعید نیست به هر قیمتی پای ملت رو ببرّن، چون قبلاً سرهم بریدن.ماشینهای آب پاش ضد شورش هم که از چین رسید. پس قضیه انگار سر دراز داره.شخصاً راضی م حضرات خرخره و جیگر همدیگرُ بجوَن و بخورن - فدای یه تار موی چپِ اسب حضرت عباس! - ولی خون از دماغ کسی نیاد. خدا خودش این ملت - بخصوص جوانان شجاعش رو- و کشور رو از شرّ تفکر تک صدایی و خشک مغزی و بی سوادی و عقده گی و خشکسالی و دروغ و تقلب،بالاخره مصون بدارد.الهی آمین.

در پناه حق

هیچ نظری موجود نیست: