اندر احوالات ایرانی جماعت خوشبخت!
بسم الله،
امروز سه مطلب را مد نظر داریم.
یکم، چندی پیش در شوارع مشغول قدم زنی بودیم که اعلانی دیدیم برای فروش کلیه آنهم بطرز فوری.قلبمان مثلاً جریحه دار شد.ارتباط برقرار فرمودیم مگر جریان خالی بندی باشد و طرف ریگی به کفش نداشته باشد که دیدیم نخیر. بیچاره واقعاً سی ساله بود و جویای فقط 6/000/000 تومان وجه رایج این خراب شده. به شازده فرمودیم خودمانیم، ادعای مان آنجای خر را در جُلجتا و بورکینافاسو چاره کرده ولی شکم این بنده خدا را بیخ گوشمان خیر. امر فرمودیم از بیت المال، اگه نشد، از خزانه دولتی این مبلغ دریافت و به این مادرمرده پرداخت شود که گفتند نه حسابدار بیت المال هست نه خزانه دار و هر دو رفته اند به سفر فرنگ.نمی دانیم در فرنگ چه چیز وارویی میدهند که مدام دفتر دستک شان بسته است و باید در بوتیک های لندن و پاریس و ویَّـنه دنبالشان بگردیم! مشهود بود از این چَلاغوز آبی گرم نمیشود. فلذا تصویر نامه غم انگیز این بنده خدا را میچاپیم بلکه شیر پاک خورده ای پیدا شود برای رسیدگی. صد البت اگر و مگر در این جماعت شیر پاک خورده ای باشد.
دُیـّّم اینکه،دیروز وارد شدیم به یک دکان آرایشی و بهداشتی یا همان دراگ استور فرنگی ها. شازده الدنگ مشغول به خرید بند و ریسمان و پودر و چُسام فیسام لازمه نسوان اندرونی شد و ما هم بر روال مسبوق نظرمان مجذوب و درگیر قسمت عروسک و اسباب بازی و ادوات لهو و لعب این فـُرمی که چیزی دیدیم. اول شک کردیم به باصره مان. با خود فکر فرمودیم مگر میشود!؟ دوم که عینک زدیم دیدیم نه خیر! میشود. شمایل صدام حسین ملعون و بن لادن مفقود بر روی یک جعبه اسباب بازی. فقط شاخ در نیاوردیم. عروسک جلاد تازی جوانان وطن در لباس نظامی به همراه اسلحه و نارنجک و کوفت و زهرمار. کجا؟ در قلب دارالخلافه. آنهم به پشیزی، چون چینی ست. میخواستیم عروسک را همانجا بکوبیم بر فرق سر فروشنده. فرمودیم چند؟ عرض کرد این فروشی نیست قربانت گردم. جا باطریش خراب است، گذاشته ایم میان اوراقی ها...شانس آورد که خراب بود. فرمودیم بچه های ایرانی چه بازی با این عروسک صدام خان میتواند بکنند و از مردی که عالم و آدم از دست او دستها به درگاه دارند و کرور کرور آه و نفرین مادران ایرانی پشت سرش،چه یاد میگیرند؟ اصلاً عروسکش در دکانهای طهران به فروش کودکان میرسد که چه و کدام پدرسوخته ای اجازه ورود این قلم را در این خراب شده بی در و پیکر صادر کرده؟ فرمودیم شما شرمی از فروش این فقره در دکان خود ندارید؟ مگر چقدر از این آشغال به دست می آید که در شکم کارد خورده و بی صاحب مانده خود و خاندانت بریزی؟ با تعجب و پُررو پُررو عرض کرد مگه چشه استاد؟! عروسک صدام حسین ِ دیگه! ...لاالله الاالله.بر زبان مبارکمان آمد پس لـُعبتکان والده مکرّمه و صبیّه محترمه جنابعالی را هم رنگ و وارنگ درست کنند، دست به دست بگردانیم، مشکلی نیست که! تازه این یکی را هم که نمی شناسندش.اما کظم غیظ نموده، فرمودیم آقا،عزیز،بیچاره! به عنوان یکی از بیشمار ایرانی ِعزیز از دست داده در جنگ با این مرتیکه کثافت، میخواهیم که یا پول کوفتی این زهرمار را گرفته آنرا به ما وگذارید تا به جای شما چیز کنیم وسط فرق سرش، یا مجدداً پول کوفتی این زهرمار را گرفته و شخصاً آنرا در چاهک مستراح معدوم کنید یا...شازده باز پای برهنه خزید بیخ گوشمان که نخرید فدایتان گردم، مرکز پخش اجناس چینی را حاجیت بلد است! این پدرسوخته هم انگار بدش نمیاید مثل برخی آبرو و حیثیت را قورت دهد وغیرت و شرفش را قی کند و تن بدهد به هر کثافت چینی که مثل پشگل زندگی مان را فرا گرفته.تف به روی خبیث هر چه بی وطن و لعنت خدا و ما و تمام سربازان شهید ایران بر او و همپالگی ها و هفت کس و کارش.بیش باد.
سیّم و مهمتر اینکه امروز قصد سالون نمایش روسی خان ارمنی جهت تماشای پرده خاک آشنا را کردیم. قبل از ورود،لب جوی تنباکو دود میفرمودیم که در میان لجن باغچه و گل و لای،نوار پرچم سه رنگ ایران را که پیش زمانی رئیس الوزرا و یاران غارش به دست گرفته و به پیشانی چسبانده بودند دیدیم. پنداری این پرچمها نیز چینی و لایتچسبک بوده که به نسیمی افتاده و یا انداخته شده توی خاکروبه های کنار شوارع. حسب الامر فرمودیم منبعد یک شورایی نیز مثل شوراهای دیگر باز شود برای تطبیق و سنجش سایز ماتحت افراد پرچمدار، مگر زیر باری بدین سنگینی بر دست و پیشانی، بادی و تـِلنگی ناجور و ناشتا از ایشان در نرود و چنین بی حرمتی نشود و ما نیز زبانم لال پرچم مقدس میهن مان را در کثافات و لجن مال نبینیم.ضمن دعای خیر نثار رفته و نرفته ی باعث و بانی این جریان،آن را با احترام تا کرده، به اندرونی آورده،شسته،اتو کرده، روی آن یک نوار سبز به یاد شهیدان همیشه سبز ِ وطن همیشگی تعبیه و چسباندیم گوشه کشور ایران خودمان بر دیوار اندرونی. تا چشم بدخواه هم بتــّرکد به حق پنج تن، مضاف بر لعنت فوق الذکر مجدداً.تامام.
دیگر امری نداریم
ناصرالدین شاه قاجاز
۲ نظر:
اونی که باید کاری کنه هرگز کاری نکرده. اونی که باید خجالت بکشه هرگز خجالت نکشیده. اونی که باید کنار بره هرگز کنار نرفته. اونی که باید ... هرگز ...هرگز هرگز
تاچشم بدخواه هم بترکد
بیش باد
لذت بردیم
سبز باشی
ارسال یک نظر