۱۳۸۸ مرداد ۱۱, یکشنبه

چلــّه ی سوته دلان

شب جمعه با حال بد و افسرده داشتم از کوچه ای رد میشدم که صدای دست افشانی از یه خونه ای شنیدم. مولودی شمس و قمر بنی هاشم بود.دیدم چقدر اینا آبادن و نه فقط من، که شاید خیلی های دیگه تو همین خرابات، مثل من خراب. گفتم آخه تو کز محنت دیگر هموطن مسلمان ت بی غمی، شاید که نامت نهند آدمی ای نابرادر بسیجی؟ تهِ دلم سوخت. ناخودآگاه گفتم خدایا، به حق صاحب این وقت، و به حق دو دست بریده اش و خون ریخته ش به جفا، بشکن کمر بی بُـته ای رو که سر و دست و پای جوانان برومند ایران رو شکست و بریز آبروی نداشته ی بی شرمان رو که امیدوارم تا ابد به دوزخ خودشون گرفتار باشن. الهی آمین.

این حال بد ما ادامه داشت تا جمعه شب. جمعه شب به رسم معمول زدیم به گردش شبهای شهر اموات که حس کردم آن دورها صدایی مرا میخواند. نگاه کردم. دیدم نزدیک محل شهادت شهید ندا خانم بودم. با دل و دستی لرزان رفتم به محل روز واقعه. وقتی بقایای شمع هایی رو که مردم اونجا روشن کرده بودن و زمینی که خون این دختر سرخش کرده بود رو دیدم، چپ کردم. حس کردم روحش اونجاست و با چشمانی پرخون داره نگاهم میکنه. یاد سهراب افتادم. یاد اشکان، محسن، یعقوب، مسعود. یاد همه شهیدان ایران. ای خدا، چقدر زیادن...پاهام کرخ شدن، نفسَم سکته کرد و چشمام بارونی غمی که تو هوا پخش بود و داشت خفه م میکرد.اما دلم نیومد که بریم. گفتم یک طواف دیگه و دوباره دور زدن و دوباره همون حال و...تهِ دلم گفتم عزیزان، امیدوارم به لطف حضرت حق، جنت مکان باشید و خلد آشیان و نظرش به روی گل تان، ای سروران.

روزی که دور نیست

زیر تیغ خورشید،ابرهایی به سپید و آسمانی آبی

روزی که شبیه هیچ روزی نیست

یکدیگر را خواهیم دید

روزی که پرستوهای زخمی شب

و تمام قاصدکهای میان سیم های خاردار

میپرند، میچرخند در خواب نازک دشت

از این سو، تا آن سو...

آنروز

همه ی پنجره ها خندانند

غنچه ممنوع ِ شکفتن نیست

و سربازها، سیگار به دست میگیرند

و پلیسها، لب جوی، آفتابگردان میشکنند

همه چیز آرام است

دلها در چشم

و سکوت

رازی نیست...

روزی که دور نیست.

روزی که شبیه هیچ روزی نیست.

زیر تیغ خورشید

ابرهایی به سپید و

آسمانی آبی

در پناه حق

هیچ نظری موجود نیست: