در این خراب شده چه خبر است!؟
بسم الله،
یکم،منباب یادآوری میفرماییم که نمیدانیم در این خراب شده چه خبر است باز. زمانی به یک چشم غرّه، کـُرک و پَرِ فرّاش و سورچی و شحنه و دربان و اندرونی و بیرونی و حتی این شازده پدرسوخته و رعیت جماعت را جمیعاً فِر می دادیم و سبیلشان را دود به سه سوت.سر و سامان داشتیم،اسم و رسمی داشتیم و بالاخره سلطان سرافرازی بودیم.نه سرمان پیش کسی خم میشد، نه...آه ای روزگار لاکردار کج مدار بدرفتار... می فرماید ما از بیگانگان هرگز ننالیم/ که هر،گلی زد به سرمان، آن آشنا کرد!
به اندرونی خسبیده بودیم. یک آن وزیر و وکیل بود که اجل معلقی و سونامی وار از همه دوایر حکومتی و ناحکومتی و یواشکی و غیره ریختند سرمان و ما را سکته قلبی و قبلی که چه خفته ای،فلانی، بیساری را چیز خودش کرد! یعنی معاون خودش. حسب الامر حکومتی به رئیس الوزرای- بلانسبت- خوشگلمان مرقوم فرمودیم که آقا،عزیز...چیز!این میرز اسفندیار خان جانی که گذاشته ای بر انبار غله دارالخلافه، آدم مشکل داری ست، مورد امنیتی و حیثیتی و برطبق شایعات آنفولانزای مرغی و خوکی و چه میدانیم، هزار و یک جک و جانور دیگر دارد که نه مشروطه چی میخواهدش نه مشـّاطه چی و کلاً زمین و زمان از دستش شاکی اند اصلاً!! باز کار خود را میکند لاکتابِ بد حساب. مثلا از ما حرف میشنود، بچه ی ماست و مجیز ما را میگوید، ولی باز حکم از این جیبش در میاورد به جیبی دیگر و سوراخی مَگر فرو میکند همه چیز را! اِه.این که نشد زندگی.پس بفرمایید ما اینجا قاقیم،الباقی هم زرشک. شما خودت ببّر و بدوز و بپوش، بعد هم پُز که ما اینیم!؟...باید گوشمالی بدهیم مردک را تا بداند داشت و نداشتش از کیست و اگر نبود لیلی ما به لالایش و خروار خروار هندوانه و ماشالله و چشم نخوری ایشالله ی بر و بچز خودی، در میان حجرات بارفروشان سبزه میدان به حمّالی رعیت جماعت شاید مقامی داشت.
دُیّم،فرموده بودیم باز هم میفرماییم که این روسهای دائم الخمر را باید پرهیز کرد.از خودشان، هفت کسشان و الزاماً طیّاراتشان.صدبار فرمودیم از این پدرسوخته ها و طیّاراتشان قبل از پَرِش، تست - حتی نجسّی! - گرفته شود که مگر خدای نکرده با مخ و موتور تعطیل و به همراه خلق الله نروند فضا.باز کسی ایضاً تره هم به فرمایش ما خورد نکرد.این شازده الدنگ هم که مثل بوف عمل میکند لامصب.خبر بد پشت خبر بد.نامسلمان امان هم نمیدهد از سیاه قبلی درآییم بعد فقره بعدی را به عرض برساند. فلذا من الیوم غدقن میفرماییم سفر با طیّارات، نخصوصاً از نوع روسی آنرا برای احاد ممالک محروسه ایران، مگر به درخواست و مهر و انگشت خود رعایا و فقط به قصد قربة الی الانتحار که آنهم سُرَ معلوم اولار! وقتی از رئیس و مرئوس و بند و بساط این دایره عریض و طویل طیاره رانی،بخاری بلند و غیرتی دیده نمی شود که چوب و فلکی و حتی از مقام خود استئفایی،خود رعایا باید به فکر چتر نجات خود از چنان جهنمی باشند. دوره و زمانه ای شده. دیگر به چی میشود اعتماد کرد؟
سیّم، اخباری از سیاهچالهای ارگ شاهی میرسد مبنی بر تنبیه و تعذیر بیش از تا مرز قتل افراد جنگلی و مخملی و محفلی و ایضاً هزار و یک کوفت و زهرمار جدید که مد شده این روزها. به شازده فرمودیم مگر قرار بر فلک نبود فقط؟ میگوید وکیل القاتلین امر کرده به جای فلک سوار چرخ و فلکشان کنیم که حسابی و بطرز سریع تر به بالا و لقاء الله روند، بل بخشوده تر گردند! این پدرسوخته هم دیگر جواب ما را میدهد. نمیدانیم اینجا ما سلطان بن... فلان هستیم و سایه خداوندالعالمین بر روی زمین یا این قزمیت و اعیان و اذنابش که حکم خدا و ما را به رأی خود اجرا می کند. دستور فرمودیم هم الان تمام مرخص شوند تا ما هم به کار و زندگی کوفتی مان برسیم آخر، مردک میگوید نُچ! فرمودیم چرا!؟ نالید که چون دولت و دوایرش الکتروتکنیکی شده و برق از همه جا رفته و رایانه ها هم معطلند و اس ام اس چی نیز مرخص است و خطوط مخابراتی قطع و خلاصه مملکت چیزمال! هیچ مقامی را نه میشود دید و هیچ پیامی را فرستاد فدایت گردم...از قدیم گفته اند کت بده، کلاه بده، دو قاز و نیم هم بالا بده. پس کرور کرور پول مالیات و حق آبونمان و عوارض کوفت وچی چیز زهرمار دیگر که پرداخته میشود به کجا و چه کاری میرود و چرا هیچ پدرسوخته ای جوابگوی این دزدی آشکار نیست؟این میرزا بی سیم چی را نیز انگار باید بفرستیم یک سفری با توپولوف به روسیه لای دست دده اش. مرتیکه ی دزد.
چهارم،اینکه در افواه شنیدیم استاد هنرمند کمال الملک شجرآبادی نیز به تازگی منتصب به نشان و مدال وطن فروشی و خیانت شده است. چه بگوییم.در زمانه ای که دهانت را میبویند تا مبادا گفته باشی دوستت دارم،و میان اینهمه گرد و غبار و خس و خاشاک،که معلوم نیست کدام شیرپاک خورده ای وطن خـَر است و کدام پدرسوخته ای وطن فروش، هر دم از این باغ ظاهراً گل و بلبل و واقعاً خس و خار، بری میرسد دیدنی و شنیدنی. خدا خود آخر عاقبت همه را به خیر گرداند. انشاءالله.
پنجم،حاشا به غیرت ایرانی.میرزا حشمت خان کاروانچی از عراق خبری آورده بود که رگ غیرتمان را جنباند و دست به قبضه شدیم مثلاً! و ماجرا اینکه در سرحدات کربلا زائران ایرانی را به بمب و توپ و گلوله بسته اند و نوامیس مملکت را امنیه های سبیل کلفت عراقی تفتیش بدنی کرده اند، آنهم بطرز ناجور و برای چه، نمیدانیم.بی شرفها. اعراب تازی عربستان کم رنگی مان کردند در قتل و غارت زوّار کعبه، به رنگ سبز لجنی عراقی نیز مجدداً آراسته شدیم...باز هم آه. زمانی در کودکی یادمان هست که ابوی تاجدارمان افسانه هایی هزار هزار از غیرت و شرف و مردانگی ایرانیان می گفت.حال که میبینیم انگار غیرتمان را فقط بلدیم کاملا به رخ جماعت نسوان غیرخودی و خود بکشیم و در این موارد دیگر غیرتمندی در سرحدات ایران یافت می نشود تا از این غم ایضاً چیز! بمالد بر در و دیوار و نشان قنسولگری عراق. تف به این زندگی.در این باب الزام فرمودیم دیگر احدی به دیار اعراب قدم نگذارد تا مگر ناموسش دستمال بی ناموسی نگردد و قنسول پفیوز کشور دشمن و برادر عراق را نیز احضار، آنقدر- مثل جوانان خودمان - پس گردنی بزنند تا مراتب پی پی خوری خود و دولتش را اعلام کند، ولی انگار مرقومه ما را به بایگانی ارجاع داده اند و داستان را حوالت به روز قیامت. چه بگوییم دیگر.حرفی نداریم جز اینکه خفت و خاری تا چه حد!؟ که حتی اگر دینی نباشد لااقل آزاده باید بود...بین خودمان، ولی به مسموع شازده از اندرونی و حرمسرا، معلوم نیست ناکسان چه چیز به نان خلق الله اضافه میکنند که از غیرتشان میکاهد...والله! با این نونهاشون...
دیگر امری نداریم بابا!
ناصرالدین شاه قاجاز
۴ نظر:
عجب قلمی زدی شهاب دمت گرم.
درود بر سلطان صاحبقران که ذهن خفته مارا با نصایح شاهانه خویش بیدار می کند.طبق اوامر همایونی مقرر کردیم که هیچ جنبنده ای سوار طیاره نشود و هیچ مسافری به مناطق عرب زبان نرودو دیگر هیچ کس از دورگوی همراه دوسیه نفرستد و همانند اجدادمان از حلقه های دود برای ارتباط استفادی نمایند.که این مهم به یمن سیگارهای چینی پر از کاه،به خوبی ممکن است. امید است با خدعه های این جان نثاران انبساط خاطر همایونی محقق گردد و من الله توفیق حاج میرزا آغاسی و متعلقه
ای ول!!
پس نظر من کو؟!
ارسال یک نظر