۱۳۸۸ بهمن ۶, سه‌شنبه

امسال حواستان را خیلی جمع کنید!

[بعلت خط خطیّت اعصاب معصاب،این پُست سراسر فحش و بد و بیراهِ. می تونید نخونید]

یا حق،

یکم عارضم خدمتتون،رو شیشه ایستگاه اتوبوس این آیه شریفه رو دیدم: با مردم به نیکویی صحبت کنید. اینه صحبت نیکو با مردم ای کسانی که ادعای مسلمونی تون آدم رو می نماید؟ شما جای من، چی باید حواله کرد به روح و ذات پدر بدذات کسی که این حرف حق رو زمین بذاره و باتوم و تفنگ برای صحبت با مردمی که حتی سکوت میکنن برداره؟ مثل اینکه بیشتر از بانک مسکن، نظام باید حواسشُ امسال خیلی جمع کنه.

دویّم معروضم، شنیدم مجلسیان طرح قانونی رو میخواستن رو کنن که فرصت فرجام خواهی محکومین اعدامی از 20 روز برسه به 5 روز، ولی انگار برخی گفتن بی خیال، این دیگه آخر ضایع بازیه! معلوم نیست یه مشت جلادِ عقده ای خونخوارِ پرورشگاهی که تا حالا نوازش پدر و آغوش مادر رو تجربه نکردن و تمام عمر تو سری خوردن و بچه های دیگرون رو به رُخ شون کشیدن تو مجلس نشستن، یا وکیل الرعایا؟ کدومشون؟...لااله الالله. از در و دیوار این خراب شده کثافت داره میریزه.

سیّم اینکه مصادیق محاربه هم مشخص شد دیگه.هرگونه مخالف بودن یا موافق نبودن،هرگونه صحبت با غریبه ها،هرگونه نوشته برخورنده به تیریج قبای آشناها،هر گونه رسانه، هرگونه نظر،هر کسی که اصلا نظری داره...20 میلیون نفرآدم نه باید حرف بزنن،نه راه برن،نه نفس بکشن،نه راست پی پی کنن که میرزعلی خان خیارکاشته.زمون قِدیم [شوما یادتون نیس!] طرف مست می کرد، می رفت قلعه حال می کرد، میومد وسط خیابون زن و بچه ی شاه رو مینواخت،آخر سر جلبش می کردن کِلونتری تو قفس،صبح هم ولش می کردن بره پی زندگیش. حالا طرف نه مست میکنه، نه تو قلعه حالی، میاد وسط خیابون سکوت هم میکنه می کُشنش. بقول قدیمی ها صد رحمت به کفن دزد اوّلی.

چارّم چی فکر می کردیم،چی شد. یه زمانی فکر می کردم نوجوونیم با شلوارک همراه حوری تو کافه ها و دیسکوهای تهرون میگذشت و دود سیگار و خنده ها، میونسالیم می خورد به وودِستاک و سر پیری هم همراه کنسرتهای راجر واترز. ولی چی شد؟...هِی بابام هِی ... نوجوونیم سراسر تحقیر نظام و جامعه و معلم و ناظم و مدیر گذشت. سراسر هتک حرمت. بخاطر دوتا عکس خواننده- تازه اونهم مَرد!- که به کسی هدیه داده بودم و از لای کتابش پیدا کردند و اونم گفته بود مال فلانی ِ، به چهار میخم کشیدند که اگه نمیخوای اخراجت کنیم باید صبح جلوی 2000تا محصل پشت میکروفون به خاطر آوردن عکس به مدرسه معذرت خواهی کنی. من نکردم و اونا هم اخراجم کردند.جریانش باحاله. شاید روزی وب نوشتش کردم.یه روز هم یه کمد هَپلی - از اینا که تا زیر چشمشون ریش دارن- سر دربند اومد جلو و عینک دودی بسیار زیبای سوغاتی همشیره از فرنگستون که تو تهرون یه دونه بود، اونهم برای نمونه بود رو از چشمم برداشت و گفت این چیه؟ گفتم عینک دودی. گفت اینطوری نمیتونی بری کوه، برگرد. اینم یا ظبط میشه یا معدوم. کلی باهاش بحث کردم. دیدم خیلی گاوِ. گفتم یه پیچ این عینک هم نمیذارم سالم دستت برسه، معدومش کن. اونم عینک رو گذاشت زیر پاش و همراه دلم شکست... جوونیم در حالی گذشت که یه سرِشبِ لاتها، یکی از رفقای دوره ی اجباری با ماشینش اومد دنبالمون و با برو بچز زدیم بیرون الواتی تا خود بوق سگ. ساعت 3 صبح که برگشتیم، دم در خونه، 2تا مأمور گیردادن. گلاب به روتون، تا خشتک مون رو گشتن. ماشینُ. دید خبری نیست سوزنش رو دهن راننده که کمی بو میداد گیر کرد. گفت بریم کلونتری. حالا ما هم بحث که رفیقمون دندون پزشکی بوده و اصلاً بی خیال،حوصله داری 3 صبح!سرتُ درد نیارم. یکی از دوستان نـَرگدا شاخدارم که تجربه کافی و وافی داشت گفت داداش بوگو چقدر بدیم، خلاصمون کن.اول ترسیدم. گفتم الانه که بزنه تو دهن رفیقمون و همه رو کت بسته ببره. ولی این پلیس شریف تا 6 صبح چنان داشت چونه میزد که من دیگه قاط زدم. گفتم بابام جان، ما یه عمر با آبرو تو این محل زندگی کردیم، ملت دارن میرن سر کار.می بینن، زشته. بریم خونه حداقل بشینیم یه قهوه ای،چایی بزنیم، شما دوتا هم سر قیمت هم با هم کنار بیاید دیگه! آخرسر رفیق ما قیمت آزادی مون رو از 6000 تومان رسوند به 1500 تومان. البته اونموقع 6 تومن خیلی بودها! ولی حداقل پول صبحونه پلیس و سربازش - به گفته خودِ جناب - رو دادیم تا کلید بندازیم بریم خونه مون، دوست بدبختمون هم بره سی ِ خودش.

اینم که آخر عاقبت پیری مون. طرف روز روشن، جلو اونهمه آدم، پُررو پُررو میاد پشت بلندگو بلانسبت ملت رو بزغاله خطاب میکنه. کسی هم نیست بهش بگه این چه شکری ِ که میل میکنی استادِ بی ادبِ بی تربیت ِ جدّ و آباد گوسفندِ خبیثِ قاشُـقی ِ ملعون؟

پنجم اینکه، شنیدم بزرگ ِ باج گیران ِ تهران تهدید کرده که از توی اس ام اس و تلفنها هم ملت رو میکشیم بیرون و حالشون رو میگیریم. اول اینکه می خواستم بگم به چه جرأتی یه همچین فضولی تو مایملک خصوصی مردم می کنید؟ بعدش هم بقول معروف هیچ غلطی نمی توانید بکنید، سیّم هم اینکه،از دست مردم عصبانی باش و از این عصبانیت بمیر آژان ِ باجگیرِ قاتل!

ششم اینکه یه سیرک جالبی چندوقت پیش دیدم. یه خدابیامرزی رو با بمب میفرستن هوا، دوربین خبرساز صدا و سیمای کثافت گرفته هم اونجا حاضره،کلی تماشاچی هم هست، کاراگاهان هم نتایج تحقیق و جستجو رو ریختن تو یه کیسه، کارگران شریف شهرداری هم مشغول تمیز کردن محل وقوع جرم با جارو دستی! و پخش و پاک کردن بقایای ماجرا. مقتول رو هم بردند و خلاصه تامام. در دم هم معلوم شد کار صهیونیستهای بی پدرمادر و استکبار جهانی حرومزاده بوده.شما چقدر تیزید. یه وقت چیزِ خودتون رو نبرّید بابام جان!

هفتم، میزبانی بازیهای کشورهای اسلامی رو هم ازمون گرفتن، اسم خلیج همیشگی فارس رو هم از روی مدالها برداشتن گذاشتن خلیج عربی، قشنگ رنگی مون کردن، کـَک ِ امّت ساندیس خور ایرانی نگزید. تف به ذات پدر بدذات هرچی بی وطن پفیوز. بعد از اینهمه خفـّـتی که سرمون آوردن، اونهمه کمک به صدام برای کشتن بهترین جوانان ایران،کشتار حجاج مکه، بازکردن پای آمریکا تو خلیج فارس، مجدداً تو روی کثیف و روح پلید و خبیث کسی که باز ماتحت این اعراب تازی رو بلیسه و اونها رو کشور دوست و برادر بنامه. تو روح هفت نسلش و هفت پشتش مسلسل. اجنبی پرستهای فقط زر بزن ِ خسته نشو!

وهشتم اینکه، با یک دوستی داشتیم صحبت می کردیم که چرا انقدر پسرهای گِی و دخترهای لِز بعد از انقلاب زیاد شدن. من گفتم خوب، دختر و پسر بطور فطری و غریزی به هم گرایش دارن. سوای تمام مسائل جانبی، وقتی تو به جای آموزش اینهارو جدا میکنی،این گرایش حذف که نمیشه، یه راه دیگه ای رو طی میکنه. به جای اینکه مثل آدمیزاد گرایش به جنس مخالفش پیدا کنه، مثل آدمیزاد احساس مردانگی ش و زنانگی ش زنده بشه، متوجه هم جنس خودش میشه و حالا خر بیار و دختر پسر مشکل دار بار کن.این خراب شده، شده آزمایشگاه یه مشت مجدداً خبیثِ ملعون ِ کثیف و ملت هم شدن بلانسبت موش آزمایشگاهی. کثافتهای بی همه چیزِ بی ریشه ی جدّ و آباد مریض ِ... [ آقا یه قرص زیر زبونی بیارید...این سکته کرد!]

در پناه حق

۱۳۸۸ دی ۱۴, دوشنبه

شهر من تهران، شهر دود و قیام!

یا حق،

1- با بنده خدایی که خِفتِش کردن و تا سکه 25 تومنی ته جیبش رو هم آمار گرفته بودن،در مورد امنیت اجتماعی صحبت می کردیم که من یه تز از خودم در کردم: اگه میخوای امنیت اجتماعی یه جامعه رو بسنجی،به پیاده رو و خیابونهاش نگاه کن. چون جایی ِ که نفر درست در خط مقدم خطرات اجتماعی ِ ولی طبق قانون باید در امنیت کامل باشه مثلاً!خطر از هر نوع حالا.مثلاً یه سارق،یا موتورسواری که از ترافیک خیابون رو میاره به پیاده رو،یا چاله ای که میره زیر پات،یا باتومی که به فرق سرت فرود میاد، یا ماشینی که میاد تو شیکمت و له ت میکنه و یا حتی گلوله ای که بهت اصابت میکنه تو پیاده رو و خیابون.خلاصه،بحث هر چی پیش می رفت بیشتر به این نتیجه می رسیدیم که این خراب شده ی آزادی مطلق هم هیچ فرقی با رواندا، سودان، چچن، جاوه و سوماترا،بوسنی یا غزّه یا تل آویو یا خراب شده های دیگه نداره. دیدیم داریم حرص می خوریم. بحث رو همین جا کات دادیم.

2- چندوقت پیش شاهد مراسمی جدید بودیم به نام عکس پاره کنون! وارد جزئیاتش نمیشم که می دونید.ولی نمی دونم چرا هیچکس نیست بگه بابا، نشون دادن یه تیکه - تابلو پاره شده!- از یه عکس تو تیلیویزیون موهن تره،یا استفاده ابزاری از همون عکس به عنوان - بلانسبت - بادبزن در گرماگرم و بوی بدن و جوراب ملت شریف مُذاب همیشه در صحنه ای!؟ به حضرت عباس - که بزنه تو کمرهرچی آدم دروغگو- این صحنه رو من خودم بارها چه قبل و چه بعد از مراسم هم تو تیلیویزیون دیدم...خدا بیامرزه قدیمی ها رو.میگه " گفتی، باورم شد. اصرار کردی شک برم داشت. قسم که خوردی فهمدیم دروغ میگی!". امروزِ روز آدم نمی دونه دُم خروسُ باور کنه یا قسم حضرت عباس رو.

3- چندوقت پیش تو صف اتوبوس بی.آر.تی بودم. شلوغ. اتوبوس رسید و من هم مثل هر انسان دیگه توی صف داشتم آروم میرفتم جلو. پشت سری من که به قیافه، لهجه و آگیم ش میومد دانشجوی روستایی/حزب الهی مقیم مرکز باشه، دستش رو گذاشته رو کتف من و هی هل میداد. دیگه قاطی کردم. گفتم استاد! میبینی که جلوی من آدم هست و تا اون سوار نشه منم نمی تونم بشم که تو هم بشی. فهمیدی!؟ انقدر هل نده و اصلاً به من دست نزن! فکر می کنید چه استدلالی کرد؟ گفت خوب، عقبی ها هم هل میدن! بحث ما به داخل اتوبوس کشید. همراه ایشون که معلوم بود نیم ساعته از ترمینال اومده وسط ماجرا،صداش رو برد بالا به پشتیبانی همشهری. همراه من هم گفت آقا،اینجا شهرِ،سر جالیز نیستیم که صداتُ بالا میبری، نیم متر با هم فاصله داریم. در ثانی، شما باید فرهنگ اتوبوس سواری و شهرنشینی و... طرف برگشت به همشهری ش گفت: فلانی،اینا از این بافرهنگ ها هستن. بحث نکن، نمی فهمن. ارزش ندارن باهاشون صحبت کنی! با عصبانیت اومدم برم تو شیکمش که برادرِ [...] کش، مگه بافرهنگ بودن چه مشکلی داره!؟...یه هو خنده م گرفت. ضایع نشدیم جلو جمع!

4- روز عاشورا رو اینطور دیدم: زنجیرزنان همیشگی ولی بی حس و حال تر، مداحانی که بر روی تم فلان آهنگ مرثیه می خوندن با بدترین صدا، رفقای قدیمی که یا مینالیدن یا مطلـّقه شده بودن یا عملی، ترافیک،انبوه مردم توی صف غذا و فحش ناموسی زیر لب به باعث و بانی نرسیدن غذا، ظروف پلاستیکی چای و شیرکاکائو و غیره پخش و پلای خیابون، کسایی که بیشتر میومد دارن میرن پارتی و مهمونی تا مجلس سوگواری،قطعی دوباره تلفن و اس ام اس،پلیسی که مردم شده بودن سپر کُتک شون و مردمی که گلوله خوردن،خون و خونریزی آدم و گوسفند وسط خیابون و دریغ از یک چشم گریان...هیهات.

5- من به اسامی دقت می کنم. تمام آدمها وقتی میخوان یه اسمی برای خودشون یا یه جایی انتخاب کنند به خیلی چیزا فکر می کنند. برام جالب و عجیب اومده علت انتخاب این اسامی و آنچه که تو مُخ اسم گذار بوده. لطفا نظرات، پیشنهادات و پاسخهای خود را به صندوق پستی ما بیندازید: آژانس هواپیمایی کرکس، طبّاخی رویال، پیتزا قبیله، ایران مَک، رستوران شاطرعباس، الکتریکی ادیسون، هیئت دیوانگان حسین پاستور...[واقع در خیابان پاستور!]

6- خدا پدرمادر کارگردان و گردانندگان تلویزیونی بی.بی.سی رو بیامرزه که یاد داد چطور باید برنامه خبری چفت و جور کرد.اخبار ساعت 9 تیلیویزیون رو اتفاقی دیدم .واو به واو گرته برداری،چه در اجرا و حتی طرز نشستن،چه در سوئیچ دوربینها و چه پاسکاری بین مجری ها و قس علیهذا.البته کیفیت سخیف حقنه کنندگی هم کپی شده،ولی آدم رو مثل پینوکیو وا می داره داستان جدید و پرهیجان روباه مکار رو بشنوه. من از اولش نگفتم کار کار اینگیلیساست!

7- ساعت 2 صبح تو خیابون جردن صحنه جالبی دیدم: دو برادر حزب الهی، یکی رو موتور هوندا 125 روشن،با صورتی چفیه پوشیده نشسته بود و مثل موش داشت اطراف رو می پایید، برادر دیگه مثل چی داشت تند تند با اسپری سبز رو دیوار تمیز یه خونه می نوشت: مرگ بر موسوی آدمـ...که ازش رد شدیم. من گیر دادم برگردیم از این برادران خشتک دار فیلم بگیریم تیریپ بفرستیم ماهواره و وی.او.اِی بازی، که همراه حزب الهی مون با خنده گفت ما به همه گفتیم زدیم،شما هم بگید زدن.می دونی که...خوبیت نداره! راه نداشت روی رفیقمون رو زمین بندازیم. به راهمون ادامه دادیم.

8- آخر عاقبت این بزن بکش ها به کجا میرسه؟ لابد عکس و فیلم شلیک مستقیم بر روی پل کالج و زیرگرفتن ملت رو با وانت پلیس دیدید.تف تو روی هرچی آدم حیوون.ولی به قول یک شهروند راننده، اصلاً چطوره این جریان رو هم زوج و فردش کنیم.به خدا خون از دماغ کسی هم نمیاد. یه روز نوبت ملت که بیان خیابون، یه روز هم دولت.چون اینجوری که نمیشه بالاخره! یا باید با اینوری ها دست داد که دست بردارن و یا پای همشون رو از خیابونها برید که اونوری ها با اتوبوس و ساندیس و کیک بیان تظاهرات. به نظر بدبین من بعید نیست به هر قیمتی پای ملت رو ببرّن، چون قبلاً سرهم بریدن.ماشینهای آب پاش ضد شورش هم که از چین رسید. پس قضیه انگار سر دراز داره.شخصاً راضی م حضرات خرخره و جیگر همدیگرُ بجوَن و بخورن - فدای یه تار موی چپِ اسب حضرت عباس! - ولی خون از دماغ کسی نیاد. خدا خودش این ملت - بخصوص جوانان شجاعش رو- و کشور رو از شرّ تفکر تک صدایی و خشک مغزی و بی سوادی و عقده گی و خشکسالی و دروغ و تقلب،بالاخره مصون بدارد.الهی آمین.

در پناه حق

۱۳۸۸ شهریور ۱, یکشنبه

از خاطرات ناصرالدین شاه قاجاز

تک مضراب اندر احوالات ما و سوزانا!

بسم الله
در وقایع الاتفاقیه چیزهایی خواندیم مبنی بر حضور آقا جومونگ و سوزانا خانم اینا در طهران. الحق که قوم اعجوج معجوج اینهایند. برای تقالب اجناسشان چه کارها که نمی کنند پدرسوخته ها. شیطنت مان گل کرد. ساز برداشته، کوکیده، رفتیم برای تک مضرابی میان ماوقع:

بازيگر نقش «جومونگ» با توضيح اين كه «يكم اكتبر «روز نظامي» در كشور كره و روز تولد اوست» گفت: چون در اين روز به دنيا آمدم پدر و مادرم نام «ايل گوك» را براي من انتخاب كردند.

پدرسوخته، لابد انتظار داشته "ون گوک" بگذارند!

اين بازيگر در پاسخ به اين پرسش كه آيا فيلم‌ها و سريال‌هاي ايراني در كره پخش مي‌شود اظهار كرد: اكنون متوجه شدم كه سريال «امپراتور دريا» نيز در ايران پخش شده است و از اين بابت خوشحالم. در كره تا به حال سريال‌هاي ايراني پخش نشده است، ولي چند فيلم سينمايي مانند «بچه‌هاي آسمان» روي آنتن رفته است.

مگرمنگولی دیگر پیدا میشود که پول نفت بدهد تا امپراطور دریا
و افسانه جومونگ و هزار و یک قصّه و غصّه دیگر بخرد؟ به یاد
حرف مفتش خدا بیامرز سریال شاهکار هزاردستان افتادیم:
...جماعت خواب،اجتماع خواب زده، جماعت چرتی...

سونگ در پاسخ به پرسش خبرنگاري درباره اطلاع او از خودكشي پسري به خاطر سوسانو و مرگ پسري چهار ساله گفت: تسليت عرض مي‌كنم كه پسري به خاطر جومونگ و سوسانو خودكشي كرد و براي نخستين بار اين مساله را شنيدم اصلا فكر نمي‌كردم كه ديدن يك مجموعه باعث چنين اتفاقاتي شود.

اینجا طرف بچه اش را در جنگل به امان خدا میسپارد تا زودتر برسد
به افسانه ی شما.جسارتاً، به خاطر یک باد هوایی و جوّ گیری، اتفاقها
می افتد. کجای کارید استاد!؟

او اضافه كرد: از طرف ديگر خوشحالم چرا كه اين مسائل نشان دهنده شهرت جومونگ و طرفداران زياد او در ايران است. تمام پسران كره‌يي عاشق سوسانو هستند. بنابراين به نظر مي‌آيد آنان رقباي زيادي دارند.

بله. بقول ابوی تاجدارمان، خر همه جا هست!

اين بازيگر در پاسخ به اين پرسش كه آيا از وجود خيابان سئول در تهران و خيابان تهران در سئول آگاهي دارد، گفت: زماني كه ارتباط صميمانه ايران و كره آغاز شد قرار شد در كره خيابان تهران و در ايران خيابان سئول نامگذاري شود البته خيابان تهران معروف‌ترين و گران‌ترين خيابان كشور كره است.

باز خوب است سمت "چال میدان" آنجا نیست!

بيش از 100 عكاس و خبرنگار براي پوشش نشست خبري سونگ ايل گوك به سالن همايش‌هاي صداوسيما آمده بودند.

والله که اگر اعلان میکردیم در فلان ساعت و در حرم شاه عبدالعظیم
قرار است تیر بخوریم، شاید این تعداد یومیه نگار جمع شود!

اندي كيم مديركل شركت ال جي در ايران از خبرنگاران پرسيد، جومونگ سنتي را بيشتر مي‌پسنديد يا تيپ به روز او را؟

ما تیپ " نیمروز" ش را که خاله زنکی تر است بیشتر ترجیح میدهیم!

تنهايي قائم مقام هيات مديره گلديران گفت: فيلمي مستند از ابتداي ورود تا خروج سونگ از ايران تهيه و براي همه مشتريان خود ارسال مي‌كنيم و علاقمندان هم مي‌توانند در اين زمينه به سايت گلدايران مراجعه كنند.

احدی حق ندارد این پرده را ببیند مگر به ممیزی دایره استرشاد. نکند
صحنه ای صحنه دار در آن باشد و دزدکی گرفته شده نباشد. والله!
اینها که خواهر مادر خودمان نیستند بشود ازشان گذشت...

از اين بازيگر درباره علاقه خود به ورزش و رنگ‌هاي قرمز و آبي پرسيده شد كه پاسخ داد: عاشق ورزش كردن هستم و در مواقع بيكاري حدود شش ساعت به اين كار مي‌پردازم. از ميان رنگ‌ها هم به آبي علاقمندم و هم قرمز و موقع ورزش يا كاملا آبي مي‌پوشم يا كاملا قرمز. البته رنگ مشكي را هم دوست دارم.

خوب، خدارا شکر که ایشان هم طرفدار تیم ملی هستند و مهر مجددی بر
اینکه مشکی رنگ عشقه!

اندي كيم مديركل شركت ال جي در ايران درباره اين بازيگر كره‌يي و جومونگ گفت:‌ اكنون سونگ و جومونگ به قسمتي از زندگي مردم ايران تبديل شده است. مهم‌تر از آن شخصيت سونگ و سريال جومونگ است كه با اهداف شركت ما هماهنگي زيادي دارد كه از جمله آن طراحي زيبا، تكنولوژي هوشمند و هماهنگي كامل با زندگي مردم است.

من اعلان خطر میکنم! ای علما، ای اساتید، ای هنرمندان، ای هر کسی که
سرش به ایران و فرهنگ ایران میرسد و می ارزد. من اعلان خطر میکنم!
اسفندیار،بهمن،رستم و سهراب،همه و همه شده اند بلانسبت،رویم به دیوار،
سونگ و جومونگ!این دیگر یک تهاجم فرهنگی نیست.این یک " شبیهکون"
فرهنگی ست که در حال نوش جان کردنیم! ای داد،ای بیداد،ای هوار...
از جراید 25 خرداد 1342 قمری بود که فرمودیم!

پشت در تالار همايش‌هاي صداوسيما چند تن از علاقمندان اين بازيگر كره‌اي با در دست داشتن گل‌هايي مشتاقانه انتظار خروج او را از اين مكان مي‌كشيدند اما در نهايت موفق به دادن گل‌ها و گرفتن امضاء نشدند.

انشاألله سریال بعدی امر میفرماییم اصلا تمام اعضاء و جوارح منصوب و
منسوب کره ای گذرنامه پارسی گرفته،از الطاف ملوکانه ملت ایران نیز بهره
و حظ کافی برده، کار خدا را چه دیدید، شاید همینجا هم تجدید فراش کردند و
نسل جنگجویان چشم بادامی دار هم شدیم!

دیگر امری نداریم
ناصرالدین شاه قاجاز

۱۳۸۸ مرداد ۲۸, چهارشنبه

از خاطرات ناصرالدین شاه قاجاز

اندر احوالات ایرانی جماعت خوشبخت!

بسم الله،

امروز سه مطلب را مد نظر داریم.

یکم، چندی پیش در شوارع مشغول قدم زنی بودیم که اعلانی دیدیم برای فروش کلیه آنهم بطرز فوری.قلبمان مثلاً جریحه دار شد.ارتباط برقرار فرمودیم مگر جریان خالی بندی باشد و طرف ریگی به کفش نداشته باشد که دیدیم نخیر. بیچاره واقعاً سی ساله بود و جویای فقط 6/000/000 تومان وجه رایج این خراب شده. به شازده فرمودیم خودمانیم، ادعای مان آنجای خر را در جُلجتا و بورکینافاسو چاره کرده ولی شکم این بنده خدا را بیخ گوشمان خیر. امر فرمودیم از بیت المال، اگه نشد، از خزانه دولتی این مبلغ دریافت و به این مادرمرده پرداخت شود که گفتند نه حسابدار بیت المال هست نه خزانه دار و هر دو رفته اند به سفر فرنگ.نمی دانیم در فرنگ چه چیز وارویی میدهند که مدام دفتر دستک شان بسته است و باید در بوتیک های لندن و پاریس و ویَّـنه دنبالشان بگردیم! مشهود بود از این چَلاغوز آبی گرم نمیشود. فلذا تصویر نامه غم انگیز این بنده خدا را میچاپیم بلکه شیر پاک خورده ای پیدا شود برای رسیدگی. صد البت اگر و مگر در این جماعت شیر پاک خورده ای باشد.

دُیـّّم اینکه،دیروز وارد شدیم به یک دکان آرایشی و بهداشتی یا همان دراگ استور فرنگی ها. شازده الدنگ مشغول به خرید بند و ریسمان و پودر و چُسام فیسام لازمه نسوان اندرونی شد و ما هم بر روال مسبوق نظرمان مجذوب و درگیر قسمت عروسک و اسباب بازی و ادوات لهو و لعب این فـُرمی که چیزی دیدیم. اول شک کردیم به باصره مان. با خود فکر فرمودیم مگر میشود!؟ دوم که عینک زدیم دیدیم نه خیر! میشود. شمایل صدام حسین ملعون و بن لادن مفقود بر روی یک جعبه اسباب بازی. فقط شاخ در نیاوردیم. عروسک جلاد تازی جوانان وطن در لباس نظامی به همراه اسلحه و نارنجک و کوفت و زهرمار. کجا؟ در قلب دارالخلافه. آنهم به پشیزی، چون چینی ست. میخواستیم عروسک را همانجا بکوبیم بر فرق سر فروشنده. فرمودیم چند؟ عرض کرد این فروشی نیست قربانت گردم. جا باطریش خراب است، گذاشته ایم میان اوراقی ها...شانس آورد که خراب بود. فرمودیم بچه های ایرانی چه بازی با این عروسک صدام خان میتواند بکنند و از مردی که عالم و آدم از دست او دستها به درگاه دارند و کرور کرور آه و نفرین مادران ایرانی پشت سرش،چه یاد میگیرند؟ اصلاً عروسکش در دکانهای طهران به فروش کودکان میرسد که چه و کدام پدرسوخته ای اجازه ورود این قلم را در این خراب شده بی در و پیکر صادر کرده؟ فرمودیم شما شرمی از فروش این فقره در دکان خود ندارید؟ مگر چقدر از این آشغال به دست می آید که در شکم کارد خورده و بی صاحب مانده خود و خاندانت بریزی؟ با تعجب و پُررو پُررو عرض کرد مگه چشه استاد؟! عروسک صدام حسین ِ دیگه! ...لاالله الاالله.بر زبان مبارکمان آمد پس لـُعبتکان والده مکرّمه و صبیّه محترمه جنابعالی را هم رنگ و وارنگ درست کنند، دست به دست بگردانیم، مشکلی نیست که! تازه این یکی را هم که نمی شناسندش.اما کظم غیظ نموده، فرمودیم آقا،عزیز،بیچاره! به عنوان یکی از بیشمار ایرانی ِعزیز از دست داده در جنگ با این مرتیکه کثافت، میخواهیم که یا پول کوفتی این زهرمار را گرفته آنرا به ما وگذارید تا به جای شما چیز کنیم وسط فرق سرش، یا مجدداً پول کوفتی این زهرمار را گرفته و شخصاً آنرا در چاهک مستراح معدوم کنید یا...شازده باز پای برهنه خزید بیخ گوشمان که نخرید فدایتان گردم، مرکز پخش اجناس چینی را حاجیت بلد است! این پدرسوخته هم انگار بدش نمیاید مثل برخی آبرو و حیثیت را قورت دهد وغیرت و شرفش را قی کند و تن بدهد به هر کثافت چینی که مثل پشگل زندگی مان را فرا گرفته.تف به روی خبیث هر چه بی وطن و لعنت خدا و ما و تمام سربازان شهید ایران بر او و همپالگی ها و هفت کس و کارش.بیش باد.

سیّم و مهمتر اینکه امروز قصد سالون نمایش روسی خان ارمنی جهت تماشای پرده خاک آشنا را کردیم. قبل از ورود،لب جوی تنباکو دود میفرمودیم که در میان لجن باغچه و گل و لای،نوار پرچم سه رنگ ایران را که پیش زمانی رئیس الوزرا و یاران غارش به دست گرفته و به پیشانی چسبانده بودند دیدیم. پنداری این پرچمها نیز چینی و لایتچسبک بوده که به نسیمی افتاده و یا انداخته شده توی خاکروبه های کنار شوارع. حسب الامر فرمودیم منبعد یک شورایی نیز مثل شوراهای دیگر باز شود برای تطبیق و سنجش سایز ماتحت افراد پرچمدار، مگر زیر باری بدین سنگینی بر دست و پیشانی، بادی و تـِلنگی ناجور و ناشتا از ایشان در نرود و چنین بی حرمتی نشود و ما نیز زبانم لال پرچم مقدس میهن مان را در کثافات و لجن مال نبینیم.ضمن دعای خیر نثار رفته و نرفته ی باعث و بانی این جریان،آن را با احترام تا کرده، به اندرونی آورده،شسته،اتو کرده، روی آن یک نوار سبز به یاد شهیدان همیشه سبز ِ وطن همیشگی تعبیه و چسباندیم گوشه کشور ایران خودمان بر دیوار اندرونی. تا چشم بدخواه هم بتــّرکد به حق پنج تن، مضاف بر لعنت فوق الذکر مجدداً.تامام.

دیگر امری نداریم

ناصرالدین شاه قاجاز

۱۳۸۸ مرداد ۲۶, دوشنبه

زندگی سگی ما

به نقش سیاهی لشگر تو فیلم راضی بـاش

چـشـاتُ بـبـنـد و فـقـط به فـکر بازی بـاش

خر شو از خودت دسـت بکـش، افـول کـن

بـبـنـد دهــنـتُ ! شــرایــط ُ قــبـــول کــن

شعر از شاهین نجفی در پناه حق

۱۳۸۸ مرداد ۲۴, شنبه

چــیــز!

این چیزی که من میخوام بگم یه چیز دیگه ست

چیز داره توش ولی قاطی با چیزای دیگه سـت

فرق مـــن و تو اینه تو چیز نداری و مـــــــــن

اسم تو رو از لیـــــــــســـت چیزدارا خـط زدم

تو که مدرک دکترات هم چیــــــــــــزیــــــــــه!

اگه تو اینجـــور چیزی پس دیگه چیز چــیـه!؟

گــــیـــــرَم بــین ما یکی حالا، چیــــــز خورده

چـــیـــز می مــالـه و بـیـاد شـایـــدم چیــــز بـِده

هرکی واسه خودش چـیز داره، چیز بد و خوب

بــیــخ ریـش صـاحابش باشه اگه چیـــزی بــود

چــیــز نکن بزار منم پس چـــیـــزمُ رو کــنــم

اگه تـو یــه چـیـزی میگی پس منم چــیــز کـنم

ببین تو یه جـورایی مارو چـیـز فرض کـردی؟

یه چـیــــزایی بگـم بهت واسه سرگرمــــــــــی

عمو اگه چیز بَده چیز، چیز بَده یه کم از اون چیز بَده بــِده به ما یه ذرّه!

تو از چــیـــز خودت هم عمــو وحشت داری

از چــیـــز مردم بالا مـیـری و چـیـز میـزنـی

چه چـــیــزی بین مـا و تو یکی شـبـیـه همه؟

دنیا که مارو به چــیــز خودش نمیگیره کمه؟

تو که چــیـــزی نمی دونی از چـیـز اقتصاد!

یه چــیــز مونده فقط ،میخوای اونم بده بر باد

یه جــور حرف میزنی که فکـر کنم دکتــری

آخه چــیــزُ چی به این حرفا و چـیـز خوری!

اگه چــیــزی اون بالاست و بهـش معـتـقـدی

چـیـزی اگه به این چـیـزشِعرهام گوش ندی!

من و تو یه جـور همکاریم، از چـه جـهـت؟

هر دوتامون چیزایی میگیم که چیزا گوش بدن

فـقـط فرقـش اینه کـه چــیــزای مـن تـیـزَن

گلاب به روت چــیــزای تو از چــیــز لبریزن

راستی یه چــیــز دیگـه بگـم تا یـادم نـرفتـه

تو این سه سال سر سفره ما جا نفت چیز رفته!

عمو اگه چیز بَده چیز، چیز بَده یه کم از اون چیز بَده بــِده به ما یه ذرّه!

چیزی نیس،قاطی چیز ما ناخالصی مد شده

ایـنجا میگن زنده ای، یه چــیــز واسه خنده

پــــــــاکـــــــم ،خـــالــــص هر چـی‌ بـاشـه

فــرقـی‌ دیگه نمیکـنه بزن خشک و تـر بره

یه چـیــز بگم خواهر‌ای مجلس منو ببخشن

طوری بگم خـفـن بـشـیـنـن و تـو فکـر برن

بـگـم خـواهـر شما چــیــزتـون ارزش داره

چـــیـــز بُـمـبـه ،مـیـتـرکـه و تـرکـش داره!

کی‌ به شما میگه چیزتُ نگیری و نخوای؟

چــیــزم،اگه رو زمین بود چـیـز میخواست

مـا‌ هم پـایه تیم،چــیــزتُ بچسب، ول نکن

حق زن رو دارم میگم پـسـر،فـکـر بد نکن

ایـن حـق هــر بنـی بـشـرِ، چــیــز بـخـواد

یه جور چـیـز چـیـز میکنی‌ که چیزم میاد!

چـیه!؟ مگه چــیــز ترس داره!؟ نکنه شما

چــیــزتــون تــوفـیــر داره با چــیــز ما!؟

چرا یکی‌ چوب دوسر چیز بشه این وسط؟

چرا چون چــیــز نمیدم به چــیــزت بدم!؟

تو که چیزی واسه چیز ما نذاشتی که عمو

برو ،برو همون چـیـزتُ بکش چـیـز نگو

عمو اگه چیز بَده چیز، چیز بَده یه کم از اون چیز بَده بــِده به ما یه ذرّه!

ترانه چیز از شاهین نجفی

در پناه حق

۱۳۸۸ مرداد ۱۱, یکشنبه

اونجای آدم دروغگو!

سلام. نمیدونم شنیدید یا نه که چند وقت پیش جلوی سازمان ملل زندانیان سابق و هنرمندان حاذق و خیلی های دیگه جمع شدند برای حمایت از جوانان ایران و خون سرخشان که در مخالفت با دولت عوام به زمین سیاه خیابانهای تهران و شهرستان ها اهدا شد. روزه شون قبول حق و دستشون درد نکنه که وسط اونهمه عشق و حال سه روز به ما و ایران حال دادند. اما نمیدونم کدوم احمقی وظیفه ی قرائت بیانیه پایانی رو به خانم فائقه آتشین سپرد. یعنی اونجا یه نفر نبود ضرب باتوم چشیده باشه، زندان کشورش رو کشیده باشه، سرش به تنش بیرزه که بدن یه ورق پاره رو در رثای وضع مردم بخونه آخه؟ هیچ کس نبود که دادن خانم – به قول جعفر قاطبه – گِگوش جان !!؟ این علیاهرزه که با اون علیاهرزه عکس جیک تو جیکی داره و تو دلش قند آب شده از دیدار علیاهرزه تین، باید بیاد از خون جوانان وطن لاله بدمه؟ دارم آتیش میگیرم. بخصوص از ژستی که انگار اومدن فان و عشق و حال و نه ارتحال. تف! بدینوسیله از طرف خودم و سهم ایران خودم، از هرگونه رابطه و هواخواهی این اساتید براعت جسته و مراتب انزجارم را از این حرکت آخر اعلام میدارم. دوستان دگراندیشناک اونور آبی هم که خیلی رگ وطن پرستی شون باد کرده، لطفاً تشریف بیارن اینور آب، وسط خیابانهای تهران و میون دگرمردم ایران، در خدمتشون هستیم. اگه خشتک سفیدشون پرچم زرد نشد اونوقت برادری مون ثابت شده و میتونند ارث و میراث کوفتی شون رو از این مملکت بیچاره بگیرند. ما هم تا ابد نوکرشون هستیم.الدنگا. ببخشید من رو، ولی حالم بده از این عکسها و این تیریپها.

چلــّه ی سوته دلان

شب جمعه با حال بد و افسرده داشتم از کوچه ای رد میشدم که صدای دست افشانی از یه خونه ای شنیدم. مولودی شمس و قمر بنی هاشم بود.دیدم چقدر اینا آبادن و نه فقط من، که شاید خیلی های دیگه تو همین خرابات، مثل من خراب. گفتم آخه تو کز محنت دیگر هموطن مسلمان ت بی غمی، شاید که نامت نهند آدمی ای نابرادر بسیجی؟ تهِ دلم سوخت. ناخودآگاه گفتم خدایا، به حق صاحب این وقت، و به حق دو دست بریده اش و خون ریخته ش به جفا، بشکن کمر بی بُـته ای رو که سر و دست و پای جوانان برومند ایران رو شکست و بریز آبروی نداشته ی بی شرمان رو که امیدوارم تا ابد به دوزخ خودشون گرفتار باشن. الهی آمین.

این حال بد ما ادامه داشت تا جمعه شب. جمعه شب به رسم معمول زدیم به گردش شبهای شهر اموات که حس کردم آن دورها صدایی مرا میخواند. نگاه کردم. دیدم نزدیک محل شهادت شهید ندا خانم بودم. با دل و دستی لرزان رفتم به محل روز واقعه. وقتی بقایای شمع هایی رو که مردم اونجا روشن کرده بودن و زمینی که خون این دختر سرخش کرده بود رو دیدم، چپ کردم. حس کردم روحش اونجاست و با چشمانی پرخون داره نگاهم میکنه. یاد سهراب افتادم. یاد اشکان، محسن، یعقوب، مسعود. یاد همه شهیدان ایران. ای خدا، چقدر زیادن...پاهام کرخ شدن، نفسَم سکته کرد و چشمام بارونی غمی که تو هوا پخش بود و داشت خفه م میکرد.اما دلم نیومد که بریم. گفتم یک طواف دیگه و دوباره دور زدن و دوباره همون حال و...تهِ دلم گفتم عزیزان، امیدوارم به لطف حضرت حق، جنت مکان باشید و خلد آشیان و نظرش به روی گل تان، ای سروران.

روزی که دور نیست

زیر تیغ خورشید،ابرهایی به سپید و آسمانی آبی

روزی که شبیه هیچ روزی نیست

یکدیگر را خواهیم دید

روزی که پرستوهای زخمی شب

و تمام قاصدکهای میان سیم های خاردار

میپرند، میچرخند در خواب نازک دشت

از این سو، تا آن سو...

آنروز

همه ی پنجره ها خندانند

غنچه ممنوع ِ شکفتن نیست

و سربازها، سیگار به دست میگیرند

و پلیسها، لب جوی، آفتابگردان میشکنند

همه چیز آرام است

دلها در چشم

و سکوت

رازی نیست...

روزی که دور نیست.

روزی که شبیه هیچ روزی نیست.

زیر تیغ خورشید

ابرهایی به سپید و

آسمانی آبی

در پناه حق